تبليغاتX
کلبه کوچک خوشبختی
چقدر دلم می خواست حالا اینجا بودی توی دستهای کوچک من . تو ی  دستهای من پنهان می شدی و مثل یک دانه سبز بزرگ می شدی و بزرگتر!عزیز دلم پای آفتابگردانهای من سیل راه افتاده تو با خودت چه کرده ای ؟ و با این دل بی صاحاب شده من؟
برای من چیز غریبی نیست چرا که بسیار از دست داده ام قشنگترینها یم را و روز ها و روزها نشسته ام و با حوصله تکه هایشان را از این گوشه و آن گوشه جمع کرده ام.و آن طرحهایی که تا صبح برای تمام کردنشان خواب از چشمم پرید و آن پرده حصیر روی دیوار که مونس شبهای من بود و هر شب توی سکوت محض تکه اش را رنگ می کردم ! که تکه تکه شد و کف اتاق ریخت و من ماندم و اتاقی پر از خرده های کاغذ های کوچک و بزرگ و تکه های براق و تیز شیشه و دستهایم که عجیب می لرزید و چشمهایم که عجیب تب داشت!
سا عتها توی اتاق آشفته نشستم روی زمین نمی دانم چند سا عت حس می کردم که آنجا آخر  دنیاست و یکهو حس کردم که مردن بهترین راه است برای فراموشی!
ساعتها کف اتاق نشسته بودم و دانه های ریز و سفید و تلخ را شمرده شمرده و آرام توی دهانم می گذاشتم و حس خوب بالا رفتن و به سقف رسیدن و رفتن و فقط رفتن را تجربه می کردم! 
و بعد صدا هایی نا مفهوم که بالا بیار بالا بیار و بعد آدمهایی که بالا می آوردند یا آدمهایی که سعی می کردند بالا بیاورند و دیوارهایی که تا سقف کاشی سفید بود و آدمهایی  که  از وحشت مرگ کس و کارشان سفیدی و سیاهی چشمهایشان یکی شده بود و صدای بالا آوردن و با درد بالا آوردن  و بعد دنیا با یک لیوان پر از یک محلول سیاه بالای سرت می آید و می ایستد که تا قطره آخرش را بنوشی .
و بعد خواب و خواب و خواب و تا صبح صورتت را توی بالش فرو می کنی که هیچ حسی به سراغت نیاید! 
و دوباره زندگی و باز زندگی و کاغذ هایی که از دور تا دورت جمع می شوند و دیوار هایی که همگی رنگ می شوند و من که بزرگ می شوم ولی جایی توی ذهنم هنوز یک جعبه تیله رنگی ست که در خاطرم می ماند! و بغضی که چرا سقف اتاقم انقدر کوتاه بود و .................!
و بعد از آن روز بود که من چقدر تنها توی باران راه رفتم و های های گریه کردم و تو هیچ وقت نبودی و تو هیچوقت توی دستهای کوچک من بزرگ نشدی............ و لعنت به این عشق!


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 21:25  توسط پر سفید | 
بعضی وقتها چیزهایی هستند که آدم را آزار می دهند ولی عزیزند یا شاید هم روزی عزیز بوده اند و این دل بی صاحاب نمی تواند مچاله شان کند و توی سینک آشپزخانه یک کبریت حرامشان کند هی از این پاکت به آن جعبه از آن جعبه به آن پاکت جا به جایشان می کنی و نمی دانی با این خاطره ها یی که مثل خوره هر وقت نگا هشان می کنی تنت را می جوند چه کنی ؟ پس می نویسمشان و بعد مچاله شان می کنم و توی سینک آشپزخانه یک کبریت حرامشان می کنم پس هر وقت صدای آژیر اخطار آتش سوزی را شنیدید بدانید که کار خودم را کرده ام. فقط نصیحتم نکنید 


+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 11:27  توسط پر سفید | 

یادت می آید؟ نه ! می دانم تو هیچ چیز را به خاطر نداری!!!!!! اگر حافظه ات خوب بود که روزگار با ما این چنین نمی کرد!

یادت نمی آید ولی بگذار من یادت بیاندازم که یک روز به تو قول دادم قول دادم که تمام خنده ها و گریه های حقیقیم را تمام درد و دلها و غصه ها و شادیها و آرزوهایم را بریزم توی یک شیشه و درش را محکم ببندم تا آن  چشم رنگی که فکر می کردم مهربان است که فکر می کردم دو بال کوچک آبی روی کتفهایش دارد بیاید تا دانه به دانه شان را با هم از توی شیشه در بیاوریم و بدرد بخورهایش را جدا کنیم و بیخودیهایش را توی باغچه زیر بوته گل نسترن بکاریم! که نکاشتیم! هیچوقت نکاشتیم! هیچوقت!!!!!

احساسبا تو بودن چه حس امنیتی به من می داد چه حس آرامشی چه احساس مهربانی تمام بی کران قلب سرخ من سرخ تر می شد و تند تند می تپید! وای چه حس خوشی بود.

چطور برایت بنویسم مثل حس داشتن یک ذره برف تو دستهای گرم بچه گی ! مثل احساس داشتن یک گیاه که به جای برگ پولک به ساقه هایش آویخته! مثل احساس خوش داشتن یک بالش از ابر توی آسمان!

تو برایم مثل یک رویا بودی مثل یک خواب خوش مثل تمام آرزو هایی که برایت می نوشتم! مثل یک خواب دم صبح توی یکی از خوابهای بچه گی که انقدر قشنگ است که یاد آدم می ماند.

و چقدر همه چیز خوب بود به هر کجا که نگاه می کردم صورت تو بود به هر تکه از اتاقم که نگاه می کردم تو بودی یاد تو بود خیال تو بود بوی خوش تو بود تو با من بودی تو توی تن من بودی! من با تو با خیال تو روزگار می گذراندم ساده بگویم زندگی می کردم.

چه شبهای پر از ستاره ای بود پر از ستاره های نقره ای !!!!!!!!!!

ولی چی شد ؟؟ یکهو همه چیز تبخیر شد و به هوا رفت دیگر دستهای تو نبود تا دستهای مرا بگیرد! دل ابرهایی که پر از رویا بود و دلشون از آرزوهای من پر کجا ترکید!هه عزیز بی تو بودن در باورم نمی گنجید که آن هم .................! 


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 21:40  توسط پر سفید | 

کاش امروز باران می بارید بوی باران که می آیید! ولی نمی دانم چرا دل آن ابر آن بالا نمی ترکد. کاش باران می بارید و مرا یاد بوی باران های آن سالها و بوی عطرم که آن موقعها می زدم می انداخت عطری که درست وسط تابستان هم مرا به یاد باران های خوش عطر پاییز می انداخت . آن روزها چه همه چیز خوش بو بود چه همه چیز بوی خوش داشت حتی باران اول پاییز!

کاش باد می آمد کاش توی قلب من هم باد می آمد و همه چیز را به هم می ریخت و خیلی چیزها را با خودش می برد.

چرا دوستت داشتم؟ نمی دانم دوستت داشتم یک دوست داشتن خاص که شبیه هیچ دوست داشتنی نبود!شاید که از بچه گی دوست داشتم چیزی داشته باشم که شبیه هیچ چیز نباشد و یا بهتر است بگویم هیچ کس مثل آنرا نداشته باشد. و یا شاید هم یک چیزی که فقط مال خودم باشد کسی حتی هوس داشتنش را نکند یک چیزی که همیشه با من باشد به من وصل باشد اصلا از ازل مال من بوده باشد و کسی روزی در جایی از دنیا ادعا نکند که آن عزیزترینم روزی به او تعلق داشته!!!هه!!!چه خیالات احمقانه ای!!!!!!!!!!!!

که تو پیدا شدی ! شدی همه زندگی من! فکر می کردم که تو هم همین حس را داری چه ابلهانه فکر می کردم من هم شده ام تمام زندگی تو !تو شدی همه آرزوی من کسی که شکل هیچ کس نبود. فکر می کردم که تو هم دوست داری تمام زندگی من شوی! فکر می کردم تمام جاهای زندگی مرا پر کرده ای !و آن وقت بود که بین واقعیت و خیال من فاصله کمی بود پس سعی کردم واقعیت را ببینم واقعیتی که تو همه آن را از من گرفتی !!!!!!!!!!!!!!

کاش هیچوقت زمستان نمی شد تا خاطره روز های آشنایی ما را با خودش بیاورد کاش هیچوقت زمستان نمی آمد تا تو را ببینم کاش هیچوقت اتفاقی به نام تو در زندگی من نمی افتاد. کاش هیچوقت زمستان نمی شد شب نمی شد تا من عاشق به خیال خودم مهربانی های تو شوم و عاشق صدای باران پشت شیشه ها !کاش هیچوقت زمستان نمی شد تا من عاشق دیوانه بی چتر میان باران بروم و پاهایم را بی ترس میان گودالهای آب میان کوچه ها کنم !  کاش هیچوقت زمستان نمی شد تا من صبهای زود بی ترس سرما میان برف سر بالایی فروردین را به سرعت بالا بیایم به عشق دیدن چشمهای منتظر تو !کاش هیچوقت زمستان نمی شد تا من دیوانه و عاشق کوچه های پر برف و سرد را با بسته هایی پر از گرما در دست پی سر پناهی برای شب تو باشم! کاش هیچوقت زمستان نمی شد تا من نگران تو باشم نگران سرما نگران مریض شدن تو نگران لباس گرم نگران غذای گرم و آرامش برای تو کاش هیچوقت آن زمستانها نمی آمد تا من بیشتر عاشق تو نمی شدم!

و بهار کاش هیچوقت آن بهارها نمی آمد . کاش هیچوقت آن بهار نمی آمد که سر سفره هفت سین مثل بچه ها با سماجت زل بزنم به ماهی قرمز توی تنگ و هی تند تند آرزو کنم و آرزو کنم که سال دیگر پیش تو باشم و هر سال هی خودم را بیشتر گول بزنم که تکان خوردن ماهی توی تنگ به خاطر صدای توپ سال تحویل است و آرزو کنم که نیتم برآ ورده خواهد شدکه نشد هیچوقت نشد! و کاش هیچوقت آن بهار نمی آمد تا من با آن تن تب کرده به دیدنت بیایم به خاطر دل تو! کاش هیچوقت بهار نمی شد تا من بیشتر عاشق تو شوم!

و کاش هیچوقت تابستان نمی شد تا صبهای زود و صبهای خیلی زود میان بهت و شک  حاضر شوم و میان تاریک روشن صبح  تا بیایم  میان دستهای تو که چه ساده لوحانه فکر می کردم که چه مهربانند می آمدم و دیگر از هیچ چیز نمی ترسیدم!کاش هیچوقت تابستان نمی شد تا صبحهای زود میان تاریک و روشن هوا با دلهره حاضر شوم  و من هی پی بهانه بگردم و هی دروغ به هم ببافم تا  دیگر کسی پی من نباشد و من چه ابلحانه هی عاشقت می شدم و هی عاشقت می شدم! کاش تابستان نمی شد و ما صبحهای هر روز آن تابستان را با هم نمی گذراندیم و ظهر هایش راعصر هایش را و دم غروبهایش را و کاش هیچوقت آن تابستان نمی آمد! که من بیشتر عا شق تو شوم!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 23:3  توسط پر سفید | 

به فاصله افتادن ستاره ها از دل آسمان دل کوچک سرخ من شاد می شود لباس ارغوانیش را تن می کند بزرگترین خنده عالم را به آیینه می آویزد دلش را توی دستهایش می گیرد همان دلی که تند تند می زند مثل دل قمری! دلش را توی دست می گیرد و دوره می افتد توی شهر به دنبال تو تا که پیدایت کند! کجا رفتی! من با این دل بی صاحب چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم می خواهد کسی دلداریم بدهد کسی سرم را توی دستهایش بگیرد و من یک دل سیر گریه کنم شانه های مهربان می خواهم برای گریه کردن و باز هم گریه کردن! گریه کار ابر است اما من هم دلم گریه می خواهد به اندازه چند سال به اندازه تمام روزهایی که بودی و به اندازه تمام روز هایی که نبودی ابرهای دلم همه با هم گریه می کنند. کاش هیچوقت اهلی تو نشده بودم ! کاش!!!!!!

فکر می کردم که تو یک دیوار سفید بلندی که من وقتی انگشتانم را روی آن می کشم بی رنگ می شود شفاف مثل شیشه که همه چیزش پیداست دیواری که می شود کنار آن نشست و از پشت شیشه آن دنیا را دید می شود پشت آن پنهان شد دیواری که همه اش دل است یک دل بزرگ قرمز دیواری که جا به جایش پر است از خاطره های قشنگ با هم بودن دیواری که ریشه دارد ریشه های آیینه ای ریشه هایی به وسعت آسمان بالای سرم که با تو چه آبی بود! دیواری که می شود شبها روی آن نشست و ستاره چید. می شود روی آن نشست و ماه را بو کرد می شود روزها نشست و با حوصله برای خورشیدک بالای سرمان گردنبندی از گل یاس درست کرد!! ولی تو رفتی توی مه و خاطره گم شدی و جای تو توی دل کوچک من گل یخ سبز شد گل یخی که دیگر هیچ گرمایی نتوانست یخ آن را آب کند!

و افسوس می خورم که روزی از روی خوش باوری با اطمینان برایت نوشتم (یار همیشگی تو همراه تو ) و تو روی این خط را با مرکب سیاه کردی رفتی و پشت سرت را نگاه هم نکردی!!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 22:27  توسط پر سفید | 

چه روز ها و شبهایی تلخی را پشت سر گذاشتم چه روزهای تلخ غمگینی چقدر بی تو های های گریه کردم چند صد بار توی دلم با خودم گفتم که دیگر بدون تو نمی توانم زندگی کنم.

چقدر یکهو روز هایم بدون تو سرد و ساکت و بی روح شد و روی دیوار ذهنم با خط سیاه و در هم نوشتم ورود هر چه غریبه ممنوع. بی خیال عجب جا دویی دارد این عشق هزار ضربه پیدا و نا پیدا دارد . گاهی چنان می خراشد که خون فوران می زند و گاهی چنان با دستهای مهربانش مرحم می گذارد که نگو و نپرس!!!!!!

آدم را از دنیای خوش بچه گی بیرون می کشد و به یک حرکت می فرستد به دنیای تنگ و پر از درد آدم بزرگها به دنیای آدم بزرگها که توی چشمهایشان غم است. درد است به دنیای آدم بزرگهایی که سرشان را با حسرت تکان می دهند و می گوییند: عبرت بگیر!!!!!!
چشمهای احساسم قرمز قرمز است از بس که از دوری و دوری گریه کرده اند احساسسم بهانه تو را می گیرد می رود صورتش را به پس شیشه می چسباند و خیابان پر از برگ را نگاه می کند به هوای آمدن تو بیچاره هنوز نمی داند که تو سالهاست که آدرس مرا نداری !!!!

توی این بازی هیچ کس مرا جدی نگرفت حتی تو !!!!!!!چرا؟؟؟


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 0:0  توسط پر سفید | 

مرض بی قراری گرفته ام ! نه خوابم می آید نه خوابم نمی یاید! نه می توانم چشم روی هم بگذارم نه می توانم دراز بکشم و زل بزنم به سقف تا خوابم ببرد. باز هم بلند می شوم مثل خوابگردها راه می افتم و می روم سراغ قرصهای خواب آور و مسکن دو تا قرص می خورم و دو تا مسکن  که  شاید بتوانم شاید چشم روی هم بگذارم. بامزه است بعضی ها از زور خواب میان خالی متکا تا سر شان می خوابند و چه خوابهایی می بینند خوشا به سعادتشان! می روم کنار پنجره هوای سرد پاییز می زند توی صورتم سرم را بالا می گیرم و زل می زنم به آسمان اگر سرم را یک کم پایین بیاورم همه اش پنجره است و پنجره! زل می زنم به خالی و تاریکی پنجره های رو به رو .  با این درد و توی این بی خوابی دیگر حتی خودم را دوست ندارم ! باز زل می زنم به پنجره های روبه رو که چه تاریکند و چه سرد و به تنهایی خودم  فکر می کنم! 

دیگر نه خودم را می خواهم نه این درد را نه این نفس که به سختی می آید و می رود و نه هیچ کس دیگر!!!!!!


+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 23:36  توسط پر سفید | 

نمی دانم چرا امروز باید خبرت را از پنجره باز
باد به اتاق من بیاورد
و حالا باز افتاده در میان دستهای یخ اول دی ماه
با دلی که چار تاق
که سالهاست که نشان داده هیچ بازی را بلد نیست.
فالم را به اولین فالگیر می دهم تا از دستم بگویید
در اتفاقی که می افتد
زمان تکه تکه می شود
قسمت من آخر چه شد؟
تلخی یک فنجان است که در ته دستان پر از تلخی تنهایهایم ته نشین می شود.



+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 0:20  توسط پر سفید | 

صدای تار را بلند می کنم تا آخر .می روم آنجا کنار آتش می نشینم و نمی دانم که چرا چشمهایم می سوزند . اصلا نمی دانم این روزها چرا همه اش چشمهایم هی ا لکی می سوزند.چقدر این دستمالها نرمند ولی نمی دانم چرا زیر چشمم این چند روز قرمز و قرمز تر شده. چقدر اینجا این روزها یکهو سرد می شود  و من همه لباسهای زمستانیم را امسال تن کرده ام! چقدر صدای این تار خوب است می رود و در تمام حجم سرم ته نشین می شود .چقدر صدای این تار خوب است چون صدای های های گریه های مرا کسی نمی شنود ساعت چند است؟ چه فرق می کند وقتی که روز من از ۱۲شب شروع می شود و از الان تا ۱۲ شب هنوز خیلی راه است.دگمه های ژاکتم را می بندم. به لیوان چایی سرد شده روی میز نگاه می کنم می روم دوباره یک چای دیگر می ریزم و  و صدای تار و سکوت تلخ این خانه تاریک! نمی دانم این روز ها چرا حس می کنم همه جا بوی نا می دهد بوی کهنگی!چقدر تا ۱۲ شب مانده است؟صدای تار را بلند تر می کنم وباز نمی دانم که چرا دوباره یکهو چشمم می سوزد و لبم مزه شوری می دهد. به لیوان چای نگاه می کنم که این روزها فقط می ریزم و هی سرد می شود . انگشتهایم یخ کرده اند. به دستمالهای توی سطل آشغال نگاه می کنم و باز این چشمهای لعنتیم می سوزند و صدای های های من با صدای تار قاطی می شود. کاش الان ساعت ۱۲ شب بود!


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 23:53  توسط پر سفید | 


و من هر بار محکم تر از بار قبل با سر به دیوار این زندگی می خورم . نگاهم که کنی می بینی درست همینجا همینحا گوشه پلک راستم است که عجب می زند . انگشتانم را روی پوست صورتت می گذارم خودت را عقب می کشی . چی شد یخ کردی ؟ پس منرا چه می گویی گه با این سرما تمام زمستان و گاهی هم تابستان را سر می کنم. چی لباس گرم؟ مگر نمی بینی این یک این دو این سه این..........! هه دارم خو می گیرم با فضا با این آدمهایی که اینجا برایشان عین پارک است و گاهی می آیند به هوای قدم زدن شبانه ! او که آنجا نشسته را می گویی ؟ او منم دیگر . خود خودم که نه او همان تنهایم است که شبها می آورمش اینجا تا نفسی بکشد . خودش می گوید که شبها را بیشتر دوست دارد. می بینی از وقتی که آمدیم همان جا نشسته و زل زده به این دیوار روبرو می گوید روحش را مچاله کرده اند . تو می دانی یعنی چه؟ می گوید دوباره له شده است.می گوید از این همه معلق ماندن  از این همه میان زمین و آسمان دست و پا زدن و نرسیدن و نرسیدن خسته است. از این دوستت دارم های مصرف شده از خداحافظ های سریع و رفتن ها و رفتن ها یی به یک چشم بر هم زدن دلگیر است . مطمئن باش دارد به مردن و فقط مردن فکر می کند. راست می گویید بدون تنهای من هم این دنیا باز هم دنیاست.


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 21:54  توسط پر سفید |